| پناه ميبرم به خدا |
|
|
|
|
«به نام خدا، همانا من پناه ميبرم به خداوند رحمان از شر تو (هارون)، چه پرهيزگا باشي و يا نباشي»
شروع دعا همين بود. پيشواي هشتم بارها اين را زير لب زمزمه كرده بود. دعايي بود كه هميشه همراهش بود. اما اباصلت هيچ وقت مثل الآن كه توي مسجد مدينه سر در گريبان خود گرفته بود و شور و حال خواندن اين دعا را داشت، به معنايش نينديشيده بود. پيشوا چند متر آن طرفتر با يارانش نشسته و مشغول مباحثه بودند. اباصلت نگاهي به او انداخت. امروز صبح چه خيالهاي بيهودهاي كرده بود. «متوسل به خدايي شدم كه همه چيز را ميشنود و همه را ميبيند، بر نشنيدن گوش تو و نديدن نگاه تو» ادامه دعا همين بود. شايد اگر اباصلت هم همانند پيشوا متوسل به اين دعا ميگرديد، صبح آنطور مضطرب و نگران نميشد؛ وقتي كه پيك هارون وارد منزل پيشوا شده و رو به پيشوا گفته بود: از جايت حركت كن. خليفه تو را طلب كرده. لحنش طوري بود كه ته دل اباصلت را لرزانده بود. پيشوا به او نگاهي كرده و گفته بود: اباصلت! من را براي نابودكردن ميبرند. ولي به خدا سوگند كه نخواهند توانست كوچكترين آسيبي به من برسانند، چون در اين مورد از جدم رسول الله(ص) كلماتي دارم. بعد هر سه از منزل پيشوا بيرون آمدند و به سمت قصر هارون به راه افتادند. «تو قدرتي بر من نداري و تو نه بر گوشم و نه بر ديدهام و نه بر مويم و نه بر پوستم و نه بر گوشم و نه بر خونم و نه بر مغزم و نه بر اعصابم و نه بر استخوانهايم و نه بر داراييام و نه بر آنچه خداي من بر من روزي داده مسلط هستي» اباصلت در طول راه تا حدي آرام شده بود. اما ته دلش چيزهاي مبهمي را ميشنيد كه بردبارياش را از او ميگرفت؛ چيزهايي كه هيچ دلش نميخواست بشنود. كمي بعد، از پلههاي قصر بالا ميرفتند، بعد وارد تالار شدند. هارون پوشيده در جامهاي اشرافي بر تخت تكيه زده بود و دو رديف از سربازان محافظش از دو طرف، ستون شده بودند. پيشوا به محض اينكه چشمش به هارون افتاده بود، شروع به زمزمه كردن همين دعا كرده و فقط نيم نگاهي به هارون انداخته بود. اباصلت شانه به شانه پيشوا و كنار او ايستاده بود. هارون سكوت كرده بود و صدايش در نميآمد. «پوشيدم بين خودم و بين تو (هارون) به پوشش نبوتي كه استتار ميشوند به وسيله آن انبياء از يورشهاي ستمكاران و سلاطين ظلم» چهره هارون هر لحظه رنگ پريدهتر ميشد. به ناگاه گفت: ما دستور داديم به شما صد هزار درهم بدهند. نيازهاي خويشاوندانتان را يادداشت كنيد تا تمام آن خواستهها را بر آوريم. «جبرئيل از سمت راستم و ميكائيل از سمت چپم و اسرافيل از پشت سرم و رسول خدا(ص) از مقابلم، من را حفظ ميكنند» چه اهميتي داشت كه تصميم هارون چه بود؟ اباصلت بايد اين را زودتر ميفهميد. پيشوا متوسل به خدا شده بود و حالا خدا آنجا در اطرافش بود؛ مثل هميشه. دقايقي بعد اباصلت به دنبال پيشوا از پلههاي عمارت راهي شده بود. حالا داشت توي مسجد اين دعا را ميخواند و به معنايش ميانديشيد. بوي خوش عطر پيشوا را در فاصله چند متري خود ميشنيد و از اين موضوع خوشحال بود. از اينكه هارون در برابر پيشوا، تصميمش را عوض كرده بود. «خداوند آگاه است بر آنچه جلوگيري ميكند خطر تو را بر من و منع ميكند شيطان را از آمدن به سوي من» اين جمله آخر دعا بود. اما اباصلت دوباره آن را از سر گرفت، به طرز عجيبي احتياج داشت كه باز هم آن را بشنود. منبع: خورشيد شرق، عباس بهروزيان، داستان 9 |
آدرس:
مشهد مقدس - میدان توحید - هتل خانه سبز
تلفن: 7269100-0511
فاکس: 7276186-0511