| عيد شوال |
|
|
|
|
او سلطهگر بود و چند دقيقه قبل قاصدش را نزد پيشواي هشتم فرستاده بود تا پيشنهادش را اعلام كند. قاصد ايستاده در برابر پيشواي هشتم، پيام را اعلام كرد: امروز آخرين روز ماه رمضان است و فردا عيد شوال، عيد رسمي مسلمانان، اي اباالحسن، من مأمون ـ خليفه خراسان ـ از تو ميخواهم روز عيد، بر مركبي سوار شوي و به مصلي بروي. آنجا خطبه بخوان و نماز عيد را اقامه كن تا مردم نسبت به تو دلگرم و مطمئن شوند.
بدين ترتيب او، خليفه خراسان، شرط پيشواي هشتم را براي ولايت عهدي زير پا گذاشته بود. وقتي قاصد به نزد مأمون برگشت، پاسخ پيشواي هشتم اينگونه بود: برو به مأمون يادآوري كن، من با اين شرط ولايت عهدي او را پذيرفتم كه در هيچكدام از كارهاي حكومت او وادار به دخالت نشوم و حالا هم از من نخواهد نماز عيد را كه از امتيازات خليفه است اقامه كنم. آن وقت قاصد به تالار بزرگ قصر برگشت و در مقابل مأمون كه به تخت تكيه زده بود، پيام پيشواي هشتم را رساند. ميشد حدس زد كه مأمون روي حرف خود پافشاري ميكند. او توجهي به پاسخ پيشواي هشتم نكرد. روي تختش كمي چرخيد و بعد از مكثي طولاني در حالي كه سعي ميكرد صدايش را صميمي و مهربان كند، گفت: ميروي… و يكبار ديگر به ابالحسن اعلام ميكني من شرايطش را فراموش نكردهام. قاصد سرش را پايين آورد و سپس تا كمر خم شد. مأمون خنديد و با ارتعاشي كه بيهوده ميكوشيد در صدايش مخفي كند، ادامه داد: به او ميگويي: اي عموزاده! من با اين پيشنهادم ميخواهم تو را در قلبهاي مردم ارج بنهم، به طوري كه لشكريان و چاكران من هم پي به شخصيت و كمالات تو ببرند. قاصد با صدايي آرام گفت: اطاعت خليفه بزرگ، و عقب عقب از در تالار بيرون رفت. قبل از خروج براي لحظهاي كوتاه سرش را بالا گرفت و به مأمون خيره شد. چه نفرتي در آن چشمان موج ميزد. پيشواي هشتم براي بار دوم هم پيشنهاد مأمون را رد كرد. قاصد به محض اينكه به تالار وارد شد، مأمون را پشت ستوني در سايه روشن مشعلها ديد. در اين جا قاصد از بين رديفهاي طولاني ستونها جلو رفت و قبل از اينكه بتواند حرفي بزند، مأمون گفت: اگر برايم جواب منفي آوردهاي، دوباره برگرد. برو و به ابالحسن بگو مأمون يكبار ديگر خواهش خود را تكرار كرده است و جرعهاي از نوشيدنياش را سر كشيد. بدين ترتيب بعد از چند بار پيغام رساندن قاصد از طرف مأمون، پيشواي هشتم تقاضاي مأمون را پذيرفت. اما شرطي وجود داشت. شرط پيشواي هشتم اين بود: اي مأمون، بهتر بود كه مرا از اين كار معاف مينمودي. اما اگر ناچار به انجام اين كار باشم، بايد بگويم من به همان شيوهاي كه پدرانم، رسول خدا(ص) و علي بن ابي طالب(ع) به سمت مصلي ميرفتند براي نماز عيد از خانه بيرون ميروم. مأمون با خودش فكر كرد، ديگر پيشواي هشتم مغلوب شده است و شرط او را پذيرفته است. آنگاه در حالي كه صدايش را هر لحظه بلندتر ميكرد، تصميمش را گرفت؛ همه درباريان، فرماندهان و افسران، فردا صبح زود، براي نماز عيد، جلو در خانه پيشواي هشتم گرد آيند. اما او يك لحظه، حتي يك لحظه كوتاه هم نيانديشيده بود كه پدران پيشواي هشتم چگونه به مصلي ميرفتند؟ خورشيد هنوز به طور كامل طلوع نكرده بود و داشت ذره ذره بر كوچههاي مرو نور ميتاباند. صبح آفتابي باشكوهي بود. اهالي مرو جلو در خانه پيشواي هشتم به انتظار ايستاده بودند. پيشواي هشتم از جابرخاست و براي نماز غسل كرد. بعد عمامه نخي سفيد رنگي را بر سرش گذاشت، به طوريكه يك سر آن را روي سينه و سر ديگرش را به پشت سر انداخت. حالا عصايش را هم به دست گرفته بود و قبل از اينكه از خانه خارج شود به همراهان خود گفت: مانند من لباس بپوشيد. در آن وقت، همراهانش به شكل پيشواي هشتم لباس پوشيده و آماده حركت شدند. پيشواي هشتم با لباسهاي پاكيزه و زيبا، پاهاي برهنه، دامن و آستينهاي بالا زده به راه افتاد. قبل از اينكه از خانه خارج شود، ايستاد. به آسمان نگاه كرد و با صداي بلند گفت: الله اكبر… الله اكبر… الله اكبر. همراهانش به دنبال او آسمان را نگاه كرد و تكبير گفتند. پيشواي هشتم به راه افتاد و اهالي مرو به محض اينكه امام(ع) را پا برهنه ديدند، كفشهاي خود را كندند، لباسهاي خود را جمع كردند و سپس به دنبال پيشواي هشتم راهي شدند. تا اين كه پيشواي هشتم ميان يكي از كوچهها توقف كرد و يكبار ديگر تكبير گفت. طنين پاسخ مردم اين بار بلندتر بود. به نظر ميرسيد كه در ميان آن جنب و جوش، آرامشي در دلها حكم فرما شده است. برخي بيحركت بودند و برخي در بين جمعيت موج ميزدند. هر چه بود تعدادشان زياد بود و نوري كه طلوع كرده بود بر آنها ميباريد. حالا پيشواي هشتم هر ده قدم ميايستاد و چهار مرتبه تكبير ميگفت؛ و اين چه صدايي بود كه تا قصر مأمون رسيده بود و هر لحظه بلندتر ميشد؟ چنان با نفوذ و قدرتمند كه جماعت فراوان مرو براي لحظاتي همه اندوهها، نارضايتيها و ناخرسنديهاي خود را فراموش كردند. وزير مأمون، فضل بن سهل، پنجرهها را بست و پردهها را انداخت. اما ديگر دير شده بود. مأمون احساس كرد ناتوان شده است. آن دو ـ فضل و مأمون ـ رو در روي هم قرار گرفتند. فضل گفت: اگر علي بن موسي الرضا(ع) با همين تشريفات به مصلي برود، مردم خيابان با او چنان يگانه ميشوند كه امنيت ما به خطر ميافتد. قاصدي بفرست و او را به خانهاش برگردان و مأمون اين پيام را فرستاده پيشواي هشتم كه حرفهاي قاصد را شنيد، چيزي نگفت و نگاه كوتاهي كرد، فقط يك نگاه. ولي در لحظهاي كه كفشهاي خود را ميپوشيد تا برگردد، خوب ميدانست كه تا همين جا هم كافي بوده است. بدين ترتيب طنين تكبيرها خاموش شد. در آن هنگام بود كه مأمون آرام آرام شروع به درك واقعيت شگفتانگيزي در شرط پيشواي هشتم كرد. او ديگر احساس نميكرد كه پيشواي هشتم را مغلوب كرده است. علي بن موسي الرضا(ع) از معصومين و پيشوايان بود و همين براي شكست مأمون كافي بود. منابع: 1ـ عيون اخبارالرضا، جلد دوم 2ـ ميهمان طوس |
آدرس:
مشهد مقدس - میدان توحید - هتل خانه سبز
تلفن: 7269100-0511
فاکس: 7276186-0511